هشت سالم بود که اولین نمازمو خوندم. توی مدرسه بودم و شیفت بعدازظهری. زنگ تفریح دوم W یکی از همکلاسیهام -که دست بر قضا باباش معلم همون مدرسه بود- داشت وضو میگرفت که رفتم طرفش و ازش خواستم که بهم یاد بده چطوری نماز بخونم، اونم نه نگفت. وضو رو خودم بلد بودم پس فقط میموند امتحان توشهری نماز که قرار شد تو نمازخونه مدرسه بهم یاد بده.
با کمال افتخار به خدمتتون عارضم که از اونجا که تقلب کرده بودم و حمد و سوره رو از قبل یاد گرفته بودم تو همون دور اول قبول شدم و تونستم یک ضرب نماز اولمو قبول بشم. با این توضیح که چون تسبیحات اربعه برام سخت بود، توی دو رکعت آخر به جاش همون حمد رو خوندم [که W بهم گفته بود اونجوری هم میشه]
سرور من که شما باشی، پس از اعاده آن دو نماز اولین W پیشنهاد داد که قبل از رفتن سر کلاس یک دست هم کشتی بگیریم که بعد از نماز هم کلی میچسبه و چه بسا ثواب هم داشته باشه چون ورزش خیلی خوب است.
اوصیکم بتقوی الله – فکر بد نکنید ها کشتی استعاره از چیز دیگری نیست
اولین نامردی این دنیا همینه که عمرا فکر نمیکردم بعد از نماز باید کشتی بگیرم، پس هیچی تو چنته نداشتم که بخوام رو کنم. وقتی هم که بهش گفتم اینکاره نیستم به خوردش نرفت و خودش زیر «یه خم» منو گرفت (یا هر اصطلاح و فن دیگهی کشتی که میتونه آدمو غافلگیر کنه)
در همین احوال کشتی گیری دوستانه و ناجوانمردانه بودیم که یکی از معلمین در نمازخونه رو طوری باز کرد که هر دوی ما سیخ ایستادیم و به حضرت استاد سلام شرمسارانهای کردیم. آقا معلم هم رسم مردانگی را تمام کرد و با دست سنگین و کمابیش گندهاش یک سیلی آبدار حواله گوش چپ بنده کرد که همونجا حسرت خوردم که چرا بابای من معلم نیست و اگه بابای من هم معلم بود هر دو میتونستیم با صلح و صفا از نمازخونه بیرون بریم. (نامردی دوم)
به حدی غرورم لطمه دیده بود که به زحمت تونستم بغضمو نگه دارم و به سرعت و همین جوری رفتم سرکلاس، چونکه زنگ تفریح تموم شده بود. البته از این نکته هم نباید غافل شد که این W عوضی در تمام این مدت داشت به من میخندید.
راستی تو فاز احساسات برگردیم به نامردی سوم که عبارت است از اینکه آخه برادر من، دنیای عزیز و دست آخر هم بارالها این رسم تشویق یک نماز اولی نیست که با گلوی پربغض و چشم خیس روانه کلاس درس کنید.
این بود که وقتی سرکلاس بودم و پوزخندهای W عوضی همینطور ادامه داشت اشکم در اومد و خانم معلم دراومد که واسه چی گریه میکنی و منهم از این فرصت استفاده کردم و گفتم دلم درد میکنه و اون روز رو رفتم خونه تا خانواده ببرنم دکتر و هرچه صحت به آغوش خانه دوم برگردم! (ارواح عمهشون)
و اینجوری بود که از مدرسه و در مقیاس بزرگتر از دنیا، به خاطر شکل بد تربیتی و در گل نامردی انتقام گرفتم. تازه اونهم در 8 سالگی! ها ها!
این بود که دیگه تو اون مدرسه نماز نخوندم و از اون به بعد به مسجد محلهمون رفتم.
درکل مسجد رفتن مزایای زیادی داره که اشارتا میشه گفت:
· وقتی در سنین پایین مسجد میری خیلی تحویل گرفته میشی، مخصوصا از طرف پیرمردها.
· توی مسجد بین بچه معلم و بچه دیگران تفاوتی نیست (البته قطعا بچه پیشنماز مسجد استثناست که من با پسر ایشون دوست نبودم)
· اگر در سنین پایین مسجد بری در بدترین حالت در 9 سالگی میفهمی که مسجد جای گوزیدن نیست و این در زندگی آینده آدم خیلی تاثیر داره.
نکتههای اخلاقی:
· با بچه معلمها دوست نشوید و اگر هم شدید از او نخواهید نماز خواندن یادتان دهد.
· با بچه پیش نماز محل هم مثل مورد قبل رفتار کنید.
· در کل مسجد بروید که ثواب دارد.
· اگر میبینید که قوه قضاییه زورش به امثال کاوه اشتهاردی و سعید تاجیک و سعید ذاکری ها میرسد به خاطر این است که پدر شما رییس مجمع نیست و خودتان رییس مجلس.
· با رییس مجمع دوست باشیم
· به رییس مجلس عشق بورزیم



«خلایق! قدری آرام تر
زمین آرام می چرخد»
مهم نیست که سرعت چرخش زمین و ماه و سیارات چقدره؟
مهم اینه که آسمان و زمین طوری می چرخن، می رقصن و پایکوبی می کنن که آسیبی به دیگران نرسونن.
بلکه خیر هم می رسونن.
حالا چرا باید آدم/بنی بشر/خلایق طوری حرکت کنن که از سرعت حرکتشون برای پیشرفت؛ فقط تندباد و خاک و خاشاک نصیب دیگران بشه؟

ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را

مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو(!)
همه چی آرومه. من همونی هستم که بودم (بر منکرش لعنت، تو از اول همین بودی، فقط ما نفهمیده بودیم!). بابام رو هم خیلی دوست دارم. چند روزی مریض بودم. فقط برای اینکه بابام و اهالی محل نگرانم نشن، رفتم خونه و در رو روی خودم بستم و به هیچ کس خبر ندادم که مریضم.
">
">